سهم من از پاییز: پنجره، باران، انتظار
🍁🌧🍂
پاییز همیشه برای من پادشاه فصلها بود. عاشق خشخش برگهای رنگارنگ زیر پا، هوای ابری و نسیم خنکی بودم که دل را زنده میکرد. اما شش سال پیش بود که این فصل، رنگ همیشگیاش را برایم از دست داد، درست در روزهایی که مادرم به خاطر فشار خون بالا در بیمارستان بستری بود و من با تمام وجود چشمانتظار ترخیصش بودم. پنجم مهرماه، همان روزی که آسمان بغض کرد و *باران* بیوقفه میبارید، اجل مهلت نداد و او پر کشید و آسمانی شد. از آن روز، این فصل تمام دلانگیزی و رنگهای عاشقانهاش را یکجا باخت و به روزهایی از بغضهای فروخورده بدل شد، روزهایی که هر وزش و نسیمش، عطر رفتهی مادرم را میآورد و جای خالیاش را بیرحمانه در جانم تازه میکند. حالا با کوتاهتر شدن روزها و دلتنگی غروبهای سرد، روی صندلی کنار *پنجره* مینشینم و با فنجان چایی که در دستم سرد میشود، به نقطهای خیره میمانم. قطرههای باران آرام به شیشه میخورند و فرو میریزند، درست مثل اشکهای بیقرار من که پایانی ندارند. هنوز هم پشت این پنجره، در هوای ابری و بارانی، در یک *انتظار* بیپایان نشستهام، انتظاری برای دیداری که دلتنگیاش تا ابد در کنج قلبم خانه کرده است.
#سمیه_خانوم_اُم_الحسین
#روحتشادحضرتمادر


آخرین نظرات