*عطر شمعدانی و مادری چشمبهراه*✨
سالهاست که تمام دنیای مادر، خلاصه شده در همین قاب کوچک پنجره. جایی میان دیوارهای کاهگلی خانه که همپای دلِ صبورش ترک برداشتهاند. گوشهی پردهی توری بافته با نقش شکوفههای ریز را آرام با سرانگشتان لرزانش کنار میزند. خطوط عمیق چهرهاش و موهای جوگندمی که از زیر چارقد بیرون زده، حکایت از شبها و روزهایی دارد که در انتظار گذشته است. انتظاری که ذرهذره جوانیاش را برد، اما امیدش را هرگز. پشت پنجره، گلدانهای شمعدانی با گلهای رنگارنگ هنوز در هوا عطر زندگی میافشانند، گویی مادر هر صبح با یاد لبخند پسرش به آنها آب میدهد تا مبادا کوچه بوی دلتنگی بگیرد. چشمهای مهربان و خستهاش به انتهای کوچه دوخته شده است. فرقی نمیکند چقدر زمان گذشته باشد، او خوب میداند مادری که دلش جا مانده، با صدای هر قدمی در کوچه پر میکشد… شاید این بار، باد عطر پیراهن یوسفش را بیاورد، یا مسافری از راه برسد و تکهای از نور چشمانش را به آغوشش بازگرداند. در عمق نگاه آرام اما پر از تمنایش، نه شکایتی هست و نه خستگی، تنها نوری از جنس اشتیاق مادری میدرخشد که حتی اگر تکهای استخوان، پلاک و مشتی خاک هم برایش بیاورند، دلش آرام میگیرد.
#به_قلم_خودم
#سُمیه_خانوم_اُم_الحسین






آخرین نظرات