کاش زودتر میفهمیدم آدمها…
کاش زودتر میفهمیدم که حضور بعضی ازآدمها بزرگترین معجزهی زندگی است. معجزهای که تا وقتی هست، آن را عادی میپنداریم و خیال میکنیم قرار است همیشه بماند.
روزهایی که مادرم زنده بود، خانه رنگ دیگری داشت، چراغمان همیشه روشن بود، بوی دستپختش تا سر کوچه میرفت، خندههایمان در خانه میپیچید و گلدانهایی که انگار با بودن او فقط جان و طراوت داشتند.
اما ما غرق در روزمرگی بودیم. فکر میکردیم این مهربانی، این گرما و این بودن، سهم همیشگی ماست. نمیدانستیم روزی میرسد که چراغمان خاموش شود، عطر خوش غذاها فقط در خاطرمان بماند و خانه، دیگر هیچوقت شبیه قبل نشود.
ما «داشتن» را با «ماندن» اشتباه گرفته بودیم.
کاش میتوانستم به آن روزها برگردم تا یک بار دیگر کنارش بنشینم، به صورت مهربانش نگاه کنم و فقط بگویم:
«مادر، ممنونم که هستی… ممنونم که با بودنت، این خانه را برای ما بهشت کردی.»
رفیق، اگر هنوز کسی را داری که با بودنش خانهات گرم است، معطل نکن. دستش را بگیر، بغلش کن، بگو چقدر دوستش داری.
زمان آنقدرها که فکر میکنیم با ما مهربان نیست.
گاهی یک روز، تمام چیزی که از یک آدم برایمان میماند، خاطرهی یک «بودن ساده» است.
پس تا هنوز هست، قدر بودنش را بدان… قبل از آنکه تمام شهر را برای یک لحظه دیدنش با چشمانی اشکبار بگردی.
#سُمیه_خانوم_اُم_الحسین
#روحت_شاد_حضرت_مادر






آخرین نظرات