روزی که در دانشگاهی دور از شهرمان قبول شدم، تمام دلم و آرزویم رفتن بود، اما نگرانی خانوادهام اجازه نداد راهی شوم و من ماندم با حسرتی که فکر میکردم دیگر همه چیز از من گرفته شده است.
آن روزها درک نمیکردم پشت مخالفت پدر و مادرم چه دلشورهای پنهان است. گمان میکردم نمیخواهند پیشرفت کنم و بارها از نگاه و تصمیمشان دلگیر شدم.
آن سال نرفتم، اما زندگی درهای دیگری را به رویم باز کرد. هنرهایی آموختم که دوستشان داشتم و بعد، با آشنایی با حوزهی علمیهی خواهران، مسیر تازهای در برابرم قرار گرفت.
ثبتنام کردم و کمکم، با هر روز درس خواندن، حس عجیبی از آرامش و رضایت در دلم ریشه دواند.
بارها با خودم گفتم: خدایا، شکرت که مرا به این راه رساندی؛ چه خوب شد که آن روز نرفتم!
حالا که به گذشته نگاه میکنم، از آن همه بیقراری و بحث کردنها لبخندی تلخ و شیرین بر لبم مینشیند. من فقط آرزوی خودم را میدیدم، نه نگرانی قلبهایی را که دوستم داشتند.
امروز میفهمم گاهی آنچه در لحظه، مانع خوشبختیمان به نظر میرسد، شاید مقدمهی رسیدن به مسیری باشد که بیشتر از آنچه تصور میکردیم، به دلمان مینشیند.
اگر به آن روز برگردم، شاید باز هم دلم برای دانشگاه رفتن بلرزد، اما این بار زود قضاوت نمیکنم و بیشتر به حکمت روزگار اعتماد میکنم.
*خوب شد که آن اتفاق افتاد، چون اگر آن روز مسیر دیگری را میرفتم، شاید امروز این آدم نبودم و اینقدر از راهی که انتخاب کردهام، احساس رضایت نمیکردم.*
✍ #سمیه_خانوم_اُم_الحسین






آخرین نظرات