#به_قلم_خودم
#چالش_نوشتن
#جوال_ذهن
#آزاد_نویسی
#سمیه_خانوم_اُم_الحسین
تا حالا شده دلت برای پنجره تنگ بشه ؟!
آره درست خوندی پنجره. مدتهاست دلم برای دیدن و لمس کردنش تنگ شده، چشمم که بهش میفته دست و دلم میلرزه ، برای من این پنجره زیباترین و محبوبترین پنجره دنیاست،درسته که جای جای این حرم زیباست اما برای من پنجره فولاد چیز دیگه ای هست .هر وقت به زیارت امام رضا میرم، نزدیک پنجره فولاد که میشم سرم رو به شبکه های پنجره میذارم ،چشمام رو میبندم،دستامو میون شبکه ها قفل میکنم، دیگه نمی تونم رهاش کنم. اون وقت من هستم و درد و دلم با آقا…
اولین چیزی که اینجا میخوام ، سلامتی و ظهور امام زمانه، بعد شفای همه مریضهاست، عاقبت به خیری جوون ها و…
خیلی از مریض ها و مریض دارها رو میبینم که با هزارتا امید کنار پنجره فولاد نشستن و دارن با دلشون با چشماشون با آقا امام رضا جان نجوا میکنن.منم از ته دل آمین میگم برای استجابت دعاهاشون و شفای مریض هاشون.
همشون از آقا مطمئن هستن… دلشون قرصه و محکمِ به محکمی فولاد …یقین دارن که دست خالی بر نمی گردن !
دیگه چی بگم براتون از این پنجره که نور و عشق و امید رو به قلب و جسم و روح همه باز میکنه. دلم برای این پنجره تنگ شده.
میگن پنجره فولاد امام رضا برات کربلا میده!؛
آقاجان میشه یه کربلا هم برای ما امضا کنی 🙏
#به_قلم_خودم
#چالش_نوشتن
#روزانه_نویسی
#جوال_ذهن
#آزاد_نویسی
#سمیه_خانوم_اُم_الحسین
#چهارشنبه_های_امام_رضایی💚
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
چند روزی میشه که دلم بهونه گیر شده، دلم یه زیارت سیر میخواد ، مدت زیادی نیست که از مشهد اومدم ، اما همچنان حریصم به رفتن و موندن در گوشه ای از کنج حرم، یه گوشه دنج که من باشم و امام رئوف، تا باز سفره دلم رو براش باز کنم، کی باورش میشه به کبوترهای حرم حسودی میکنم! چه دور باشم و چه نزدیک، چهارشنبه ها دلم مثل کبوترهای بارگاه منور رضوی پر میکشه برای پابوسیش ، من امروز دلم رو حسابی پر و بال دادم و فرستادمش سمت حرم ،کبوتر دلم، بهونه کنان به سوی حرم پر میکشه؛ به سوی دونههای مِهری که امام رضا براش پاشیده، درسته که دستام از دور نمیتونن ضریح و پنجره فولاد رو لمس کنن، درسته که این پاها نمیتونن در صحن و سرای حریم رضوی قدم بزنن، اما همین که دلم برای امام رضا(ع) پر میکشه تموم این حصارها برداشته میشه چرا که رسم عاشقی دلدادگی همینه و دلت رو اگه به حریم منور شمسالشموس که بدی تموم درهای بسته به روش باز میشه چه برسه درهای حرم مطهر که صاحب خونهاش امام مهربونیهاست…
کبوتر وار میآیم به آب و دانهای دل خوش
عطش دیده، ترک خورده، به سقا خانهای دل خوش
دلم خورشید میخواهد، هوای گنبدت کرده
دوباره برنگشته دل، هوای مشهدت کرده
انشاءالله به زودی زود براتون بنویسم که عزیزان:در بهشت عاشقی و در کنار مضجع نورانی شمس الشموس، خسرو اقلیم طوس، شاه انیس النفوس، حضرت امام رضا علیه السلام، دعاگو و نایب الزیاره شما هستم. 🙏 😍
#به_قلم_خودم
#چالش_نوشتن
#روزانه_نویسی
#جوال_ذهن
#آزاد_نویسی
#سمیه_خانوم_اُم_الحسین
خروشان، ژرف، بی پهنا، کف آلود…
هیچ وقت با دیدن آب زیاد و دریا 🌊
حس خوب نداشتم و نگرفتم ،
نزدیک های غروب رسیده بودیم رامسر، قرار شد سر راه شام بگیریم و بریم کنار ساحل و یه شب عاشقانه رو به خاطراتمون اضافه کنیم! زیاد حس خوبی نداشتم، از آبِ زیاد میترسیدم ، نزدیک دریا شده بودیم، دریا خروشان و عصبانی نعره میکشید، تا اون موقع هیچوقت این روی دریا رو ندیده بودم . کمی شلوغ به نظر میرسید انگار اتفاقی افتاده! در وجودم حس غم بود، ترس بود و وحشت.
زن تقریبا جوونی گوشه قایق کز کرده بود،
و چشم های پر از اشکش نگران سو سو
میزد. انگار منتظر کسی بود. ناجیان کنار ساحل داد میزند نزدیکتر نشید دریا ناآرام شده!! باد هر لحظه شدت می گرفت
انگار دریا آتش گرفته بود، شعله می کشید
،زبانه می کشید،خشمگین بود، یاد حرف مادر خدابیامرزم افتاده بودم که میگفت دریا ناجوانمرده!!! زیاد بهش اعتماد نیست ، مبادا گول ظاهرش رو بخورید و بهش دل بدید…
دو قایق از راه دور با سرعت به سمت ساحل می آمدن نزدیکتر که شدن ، زن خودش رو به آب زد و پرسید چی شد؟! دخترم رو پیدا نکردید هنوز؟!
تازه فهمیدم ماجرا از چه قراره ، منم بی قرار شده بودم، در همون حال قایق سوم نزدیک ساحل شد و روی دستش جنازه دخترک و جهنمی که به پا شد صدای هوهوی باد و جیغ و گریه زن و اطرافیان در هم آمیخته شده بود ، صحنه ناخوشی بود ،
مردی جوان، دست دراز کرد
و دخترک را لابه لای آغوشش گرفت باورش نمیشد. ترسیده بود، اما آنچه نباید اتفاق افتاده بود.
زن با اون حال خرابش فریاد میزد وای خدا حالا جواب پدرش رو چی بدم؟!
(آخه پدرش راضی به این سفر نبود و با اصرار دختر و پسرش اومده بودن و پدر همراهیشان نکرده بود،)
چقدر دلم سوخت ، غم از دست دادن دخترش به کنار انگار ترس از روبهرو شدن با همسرش بیشتر مضطربش کرده بود.
پسرش هم با بدن بی جان خواهرش که در آغوشش کشیده بود در شوک بزرگی فرو رفته بود ،
آمبولانس رسیده بود…
وسایل رو پهن نکرده جمع کردیم و پایان ماجرا و خاطرهای تلخ که قرار بود عاشقانه در ذهنم ثبت بشه،
پ.ن: داستان کاملا واقعی بود و متاسفانه همچنان من از دریا خوشم نمیاد چون از شانس بدم دو سه بار شاهد غرق شدن افراد مختلف بودم، نزدیک ساحل اونم یکی دو ساعت زیاد برام مشکل نیست اما برام قابل هضم نیست که چطور بعضی ها با جسارت دل به دریا میزنن و آبتنی میکنن داخلش… برای من همچنان فوبیاست
#به_قلم_خودم
#چالش_نوشتن
#روزانه_نویسی
#جوال_ذهن
#آزاد_نویسی
#سمیه_خانوم_اُم_الحسین
بُرس رو از روی میز آرایش برداشتم و نشستمروبروی آینه موهام رو از دست
گیره فلزی خلاص کردم.
برس رو از لای موهای صاف و بلندم رد کردم.قدِ موهایم از همیشه بلند تر شده بود. از بچگی همیشه موهام بلند بود، بابام از موی بلند خوشش میومد و نمیذاشت خیلی کوتاه کنم، همیشه مامان و بابام برام موهامو شونه میزدن و میبافتن،
منم کم کم عادتم شده بود موهام باید بلند باشه و بزرگتر که شدم هیچ وقت جسارتش رو نداشتم موهام رو کوتاه و مدل دار بزنم.هرچند گاهی دلم غنج میزد برای بعضی از مدلهای کوتاه،چون موهام از بس صاف و شلاقی و لَختِ دلمو زده! اطرافیان همیشه حسرت موهامو میخورن که خوشبحالت چه موهایی داری ما که باید کلی هزینه کنیم برای کراتین و …
همینطور که پایین موهامو رو در دستم گرفته بودم و شونه میزدم به این فکر میکردم تنوع همبد نیست هاااا،چطوره برم کوتاه کنم یا اصلا فِر کنم؟!
کمی جلوی آینه ادا در آوردم، موهامو رو بالا نگه داشته بودم و چهره ام رو به حالت های مختلف در می آوردم، به آینه با دقت بیشتری نگاه کردم، چندتا از تار موهام سفید شده بود!چیز مهمی نبود اما حس عجیبی داشتم اولش اندوه بود بعد انگار بی تفاوتی و حتی هیجان هم در بین حس هایم وول میخورد.
من بزرگ شدم و به سنی رسیده ام که بدنم یه روند طبیعی رو طی میکنه، پس غصه خوردن فایده نداره، باید واقعیت ها رو پذیرفت و به استقبالش رفت،
گوشیمو برداشتم و چندتا عکس از موهام گرفتم ترسیدم مبادا وقتی بعدا موهامو شونه میکنم اون چندتا موی سفید رو از دست بدهم!
داشتم یادگاری ثبت میکردم، گوشی رو روی میز گذاشتم ، بعد کش مویی که شکل گل سرخ بود رو از کشو در آوردم و موهامو باهاش دار زدم! با یه نفس عمیق و لبخندی به لب خدا رو شکر کردم و به روز قشنگم ادامه دادم.
#لذت_قناعت
#هر_کس_به_تعلقی_گرفتار
#هنر_خانوم_خونه
#به_قلم_خودم #تولیدی
#تابلو_فرش #روز_ملی_فرش
#لبیک_یا_خامنه_ای
گفتند که عاشقی و دیوانه نهای
در باب خیال و خم ابروی که ای
گفتند بگو ؛ به قصد قربت گفتم
سید علی الحسینی الخامنهای 💫
خیلی وقت بود که میخواستم یه عکس از مقام معظم رهبری رو به صورت تابلو فرش بخرم البته چون خودم تابلوفرش بلدم بافت بزنم،رفتم وسایلش رو خریدم و خودم شروع کردم به بافت نتیجه کار این شد،، هم هنر دست خودم شد، هم هزینه زیادی نکردم هم کلی در انتهای کار ذوق کردم رج به رجش با عشق و صلوات بافته شده،، البته من بافنده نیستم فقط یه دستی تو آتیش دارم و دلی هر از گاهی یه چیزی بافت میزنم. توضیحات بیشتر رو در دو پست قبلی دادم 😘
چطور شده به نظرتون؟! 😉 🙏
پ.ن: 👇
#روز_جهانی_صنایع_دستی در ایران به نام #روز_ملی_فرش ثبت شده، چرا که فرش دستباف یکی از زیباترین و شناخته شدهترین صنایعدستی ایرانیه 💫
فرش یکی از کهنترین هنرهای ایرانه که در جهان شهرت قابل توجهی داره. فرش مناطق مختلف ایران روایتگر فرهنگ و احساسات اقوام ایرانی هست که به زیباترین شکل تصویر شده، طرحهایی که در فرشها اجرا میشه در واقع شناسنامه و امضای فرشه که موجب تمایز از فرش سایر مناطق میشه. مثالا میشه فرش کاشان، کرمان، تبریز، مشهد و… را از روی طرح و نقشه تشخیص داد.
اما علی رغم اینکه ایران مهد فرش جهانه، تا همین چند سال پیش هیچ روزی به عنوان روز فرش در تقویم ما وجود نداشت!! از سال 1399 و با تصویب مجلس شورای اسلامی بنا شد که روز 20 خردادماه که همزمان با روز جهانی صنایع دستیه، به نام روز ملی فرش نیز نامگذاری بشه ،اما متاسفانه در سالهای گذشته و با شدت گرفتن تحریمهای اقتصادی بازار صادرات فرش آسیب جدی دیده و برای رفع این مشکل باید تدابیر جدی در جهت حمایت از فرش بافان ایرانی اتخاذ بشه. تا همچنان این هنر زیبای ایرانی پابرجا و درخشان شهره عام و خاص در جهان باقی بمونه،
آخرین نظرات